شهدای نیاک

شهدای نیاک

مرجع خبری و طراح نرم افزارهای مذهبی وزندگینامه شهدا وبیانات رهبری و دفاع مقدس
شهدای نیاک

شهدای نیاک

مرجع خبری و طراح نرم افزارهای مذهبی وزندگینامه شهدا وبیانات رهبری و دفاع مقدس

سرآغاز برکات الهی

سرآغاز برکات الهی

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «ولادت پیغمبر سرآغاز همه‌ی برکاتی است که خدای متعال برای بشریت مقدر فرموده است. ما که اسلام را وسیله‌ی سعادت بشر و راه نجات انسان میدانیم، این موهبت الهی مترتب بر وجود مبارک پیغمبر است که در ماه ربیع اتفاق افتاد.» ۱۳۹۱/۱۱/۱۰

پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR به مناسبت فرارسیدن سالروز ولادت پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم، لوح «سرآغاز برکات الهی» را منتشر میکند.

همرزمان حسین علیه‌السلام | چهار هزار شاگرد در شرایط اختناق

همرزمان حسین علیه‌السلام | چهار هزار شاگرد در شرایط اختناق

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای:«غالباً تصوّر میشود که امام صادق علیه‌السّلام بر روى یک منبر مى‌نشست و چهار هزار نفر جمع میشدند. اما این‌جورى نبوده. چهار هزار نفر در طول عمر طولانىِ امام بتدریج خدمتشان رسیده‌اند. این‌جور نبود که خلفا‌ اجازه میدادند که امام بنشیند و حرف بزند. عمر امام یک عمر آرام و راحت نبوده است.» منبع:کتاب همرزمان حسین علیه‌السلام

پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR به مناسبت فرارسیدن ولادت حضرت امام جعفر صادق علیه‌السلام، پوستر «چهار هزار شاگرد در شرایط اختناق» را منتشر می‌کند.

نماهنگ | دوران کودکی پیامبر(ص) به روایت رهبر انقلاب

نماهنگ | دوران کودکی پیامبر(ص) به روایت رهبر انقلاب

در آستانه ولادت با سعادت پیامبر عظیم الشان اسلام حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه و آله پایگاه اطلاع رسانی KHAMENEI.IR نماهنگ «جان شیرین» را که روایت دوران کودکی پیامبر(ص) به روایت رهبر انقلاب است تهیه و منتشر کرد. سخنانی که از رهبر انقلاب در این نماهنگ استفاده شده است، مربوط به خطبه های نماز جمعه در اردیبهشت ماه ۱۳۷۰ است.

* با توجه به پهنای باند اینترنت خود ، می توانید این فیلم را با کیفیت های مختلف زیر دریافت نمایید:


سخنان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که در این نماهنگ می‌بینید:


* ذکر نام مقدس نبی‌اکرم صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله‌وسلّم و شرح گوشه‌هایی از زندگی آن بزرگوار انصافاً کم است و چهره نورانی آن درّةالتاج آفرینش و آن گوهر یگانه عالم وجود برای بسیاری از افراد، آن‌چنان که شایسته است، روشن نیست - نه تاریخ زندگی آن بزرگوار، نه اخلاق آن بزرگوار، نه رفتار فردی و سیاسی آن بزرگوار - بنده قصد داشتم که در ایام آخر صفر، به قدر گنجایش وقت و توفیق خودِ این حقیر، در یک خطبه نسبت به آن بزرگوار مطالبی عرض کنم؛ اما ترسیدم که تراکم مطالب باز موجب شود که این ابراز ارادتِ لازم و واجب فوت شود و به تأخیر افتد؛ لذا امروز قصد دارم که در این خطبه راجع به آن وجود مقدّس صحبت کنم.

نبی مکرم اسلام جدای از خصوصیات معنوی و نورانیت و اتّصال به غیب و آن مراتب و درجاتی که امثال بنده از فهمیدن آنها هم حتّی قاصر هستیم، از لحاظ شخصیت انسانی و بشری، یک انسان فوق‌العاده، طراز اول و بی‌نظیر است. شما درباره امیرالمؤمنین مطالب زیادی شنیده‌اید. همین قدر کافی است عرض شود که هنر بزرگ امیرالمؤمنین این بود که شاگرد و دنباله‌رو پیامبر بود. یک شخصیت عظیم، با ظرفیت بی‌نهایت و با خلق و رفتار و کردار بی‌نظیر، در صدر سلسله‌ی انبیا و اولیا قرار گرفته است و ما مسلمانان موظّف شده‌ایم که به آن بزرگوار اقتدا کنیم؛ که فرمود: «ولکم فی رسول‌اللَّه اسوة حسنة». ما باید به پیامبر اقتدا و تأسی کنیم. نه فقط در چند رکعت نماز خواندن که در رفتارمان، در گفتارمان، در معاشرت و در معامله‌مان هم باید به او اقتدا کنیم. پس باید او را بشناسیم.

خدای متعال شخصیت روحی و اخلاقی آن بزرگوار را در ظرفی تربیت کرد و به وجود آورد که بتواند آن بار عظیم امانت را بر دوش حمل کند. یک نگاه اجمالی به زندگی پیامبر اکرم در دوران کودکی بیندازیم. پدر آن بزرگوار، بنابر روایتی قبل از ولادتش، و بنا بر روایتی دیگر چند ماه بعد از ولادتش از دنیا می‌رود و آن حضرت پدر را نمی‌بیند. به رسم خاندانهای شریف و اصیل آن روز عربستان که فرزندان خودشان را به زنان پاکدامن و دارای اصالت و نجابت می‌سپردند تا آنها را در صحرا و در میان قبایل عربی پرورش دهند، این کودک عزیزِ چراغ خانواده را به یک زن اصیل نجیب به نام حلیمه سعدیّه - که از قبیله بنی سعد بود - سپردند. او هم پیامبر را در میان قبیله خود برد و در حدود شش سال آن کودک عزیز و آن درّ گرانبها را نگه‌داشت؛ به او شیر داد و او را تربیت کرد. لذا پیامبر در صحرا پرورش پیدا کرد. گاهی این کودک را نزد مادرش - جناب آمنه - می‌آورد و ایشان او را می‌دید و سپس باز برمی‌گرداند. بعد از شش سال که این کودک از لحاظ جسمی و روحی پرورش بسیار ممتازی پیدا کرده بود - جسماً قوی، زیبا، چالاک، کارآمد؛ از لحاظ روحی هم متین، صبور، خوش اخلاق، خوش رفتار و با دید باز، که لازمه زندگی در همان شرایط است - به مادر و به خانواده برگردانده شد. مادر این کودک را برداشت و با خود به یثرب برد؛ برای این‌که قبر جناب عبداللَّه را - که در آن جا از دنیا رفت و در همان جا هم دفن شد - زیارت کنند. بعدها که پیامبر به مدینه تشریف بردند و از آن‌جا عبور کردند، فرمودند قبر پدر من در این خانه است و من یادم است که برای زیارت قبر پدرم، با مادرم به این جا آمدیم. در برگشتن، در محلی به نام ابواء، مادر هم از دنیا رفت و این کودک از پدر و مادر - هر دو - یتیم شد. به این ترتیب، ظرفیت روحی این کودک که در آینده باید دنیایی را در ظرفیت وجودی و اخلاقی خود تربیت کند و پیش ببرد، روزبه‌روز افزایش پیدا کرد. ام‌ایمن او را به مدینه آورد و به دست عبدالمطلب داد. عبدالمطلب مثل جان شیرین از این کودک پذیرایی و پرستاری می‌کرد. در شعری عبدالمطلب می‌گوید که من برای او مثل مادرم. این پیرمرد حدود صدساله - که رئیس قریش و بسیار شریف و عزیز بود - آن‌چنان این کودک را مورد مهر و محبت قرار داد که عقده کم محبتی در این کودک مطلقاً به وجود نیاید و نیامد. شگفت‌آور این است که این نوجوان، سختیهای دوری از پدر و مادر را تحمل می‌کند، برای این‌که ظرفیت و آمادگی او افزایش پیدا کند؛ اما یک سرسوزن حقارتی که احتمالاً ممکن است برای بعضی از کودکانِ این‌طوری پیش بیاید، برای او به‌وجود نمی‌آید. عبدالمطلب آن‌چنان او را عزیز و گرامی می‌داشت که مایه تعجب همه می‌شد. در کتابهای تاریخ و حدیث آمده است که در کنار کعبه برای عبدالمطلب فرش و مسندی پهن می‌کردند و او آن‌جا می‌نشست و پسران او و جوانان بنی‌هاشم با عزّت و احترام دور او جمع می‌شدند. وقتی عبدالمطلب نبود یا در داخل کعبه بود، این کودک می‌رفت روی این مسند می‌نشست. عبدالمطلب که می‌آمد، جوانان بنی‌هاشم به این کودک می‌گفتند بلند شو، جای پدر است. اما عبدالمطلب می‌گفت نه، جای او همان‌جاست و باید آن‌جا بنشیند. آن وقت خودش کنار می‌نشست و این کودک عزیز و شریف و گرامی را در آن محل نگاه می‌داشت. هشت ساله بود که عبدالمطلب هم از دنیا رفت. روایت دارد که دم مرگ، عبدالمطلب از ابی‌طالب - پسر بسیار شریف و بزرگوار خودش - بیعت گرفت و گفت که این کودک را به تو می‌سپارم؛ باید مثل من از او حمایت کنی. ابوطالب هم قبول کرد و او را به خانه خودش برد و مثل جان گرامی او را مورد پذیرایی قرار داد. ابوطالب و همسرش - شیرزن عرب؛ یعنی فاطمه بنت‌اسد؛ مادر امیرالمؤمنین - تقریباً چهل سال مثل پدر و مادر، این انسان والا را مورد حمایت و کمک خود قرار دادند. نبی‌اکرم در چنین شرایطی دوران کودکی و نوجوانی خود را گذارند.

خصال اخلاقی والا، شخصیت انسانیِ عزیز، صبر و تحمّل فراوان، آشنا با دردها و رنجهایی که ممکن است برای یک انسان در کودکی پیش بیاید، شخصیت در هم تنیده عظیم و عمیقی را در این کودک زمینه‌سازی کرد. در همان دوران کودکی، به اختیار و انتخاب خود، شبانی گوسفندان ابوطالب را به عهده گرفت و مشغول شبانی شد. اینها عوامل مکمّل شخصیت است. به انتخاب خود او، در همان دوران کودکی با جناب ابی‌طالب به سفر تجارت رفت. بتدریج این سفرهای تجارت تکرار شد، تا به دوره جوانی و دوره ازدواج با جناب خدیجه و به دوران چهل سالگی - که دوران پیامبری است - رسید.

بیانات در خطبه‌های نمازجمعه تهران‌ - ۱۳۷۹/۰۲/۲۳


خط حزب‌الله ۲۱۰| شدید با پیمان‌شکنان

خط حزب‌الله ۲۱۰| شدید با پیمان‌شکنان

دویست‌ودهمین شماره‌ی هفته‌نامه‌ی خط حزب‌الله با عنوان «شدید با پیمان‌شکنان» منتشر شد.

 

*به گزارش خط حزب‌الله، بمناسبت میلاد پیامبر عظیم‌الشأن اسلام (ص)، خط حزب‌الله در سخن هفته‌ی این شماره‌ی خود به الگوی برخورد ایشان با دشمنان و دوستان با توجه به بیانات رهبر انقلاب پرداخته است. در بخشی از این متن چنین می‌خوانیم: «آن بزرگوار، نه فقط در گفتار خود، بلکه در رفتار خود، در هیأت زندگی خود، در چگونگی معاشرت خود با مردم و با خانواده، در برخوردش با دوستان، در معامله‌اش با دشمنان و بیگانگان، در رفتارش با ضعفا و با اقویا، در همه چیز اسوه و الگوست.» یکی از ساحت‌هایی که رفتار پیامبر(ص) می‌تواند برای جامعه‌ی امروز ما و جهان اسلام، الگو باشد، رفتار سیاسی ایشان است. در یک نگاه کلی، رفتار و مشی سیاسی پیامبر(ص) مبتنی بر همان چیزی است که قرآن از آن تعبیر به «اَشِدّاءُ عَلَی الکُفّارِ رُحَمآءُ بَینَهُم» می‌کند.

 

*همچنین با توجه به تأکید رهبر انقلاب بر شناخت هرچه بهتر شخصیت والای پیامبر رحمت(ص)، خط حزب‌الله هفت برش از زندگی سراسر حماسه این الگوی بشریت را در اطلاع نگاشت این شماره‌ی خود مرور کرده است.

 

*دیگر بخش‌های نشریه‌ی خط حزب‌الله که مطالعه‌ی آنها به خوانندگان گرامی توصیه می‌گردد:

اصل کار دانشجو در زمینه عدالتخواهی چیست؟ / اصول عدالتخواهی

اینها ملاک‌های انقلابی بودن است/ اخلاق انقلابی گری

یک سر این موضوع اقتصاد دست خود مردم است/ رونق تولید

دعوت به اسلام، اصلش دعوت به وحدت است/ کلام امام

دوستان واقعی خود را با دو صفت امتحان کنید/ شرح حدیث

کشور از لحاظ علمی پیشرفت نمی‌خواهد، جهش می‌خواهد/ روایت پیشرفت

دائماً نزد من نیایید و از همدیگر بدگویی کنید/ درس اخلاق

آن روز نمی‌توانستم در خانه بمانم/ خاطرات رهبری

هفته مشترک الاحترام بین مسلمین/ عکس نوشت

نظر رهبر انقلاب درباره چند همسری مردان/ خانواده ایرانی

وقتی بصیرت نبود مثل انسانی است که چشم ندارد/ حزب الله این است

 

*طبق رسم هفتگی خط حزب‌الله و به برکت خون شهدا شماره این هفته به روح مطهر شهید «بهاء ابوالعطا» از فرماندهان جبهه‌ی مقاومت اسلامی تقدیم می‌شود.

 

*نسخه‌ی PDF نشریه در سه نسخه‌ی تابلوی اعلانات، A۴ جهت مطالعه و A۳ برای چاپ و تکثیر روی خروجی پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR قرار گرفته و عموم امت حزب‌الله می‌توانند آن را چاپ و در محافل انقلابی، نمازهای جمعه، هیئت‌های مذهبی و پایگاه‌های بسیج توزیع کنند.


برای دسترسی به آرشیو نشریه می‌توانید به اینجا مراجعه کنید.
   دریافت «خط حزب‌الله» نسخه‌ی مطالعه | دریافت نسخه‌ی چاپ

روایتی متفاوت از سخت‌ترین روز خانواده‌ موشکی ایران+ عکس

روایتی متفاوت از سخت‌ترین روز خانواده‌ موشکی ایران+ عکس

دو روز بیشتر به عید غدیر نمانده بود. عید بزرگی که هر خانواده‌ای برای آن برنامه مفصلی داشت. مراسم عقد و نامزدی و عروسی و جشن و... اما بچه‌های پادگان مدرس این بار یک مراسم مشترک هم به مناسبت عید غدیر داشتند. آن هم عروسی دوست و همکارشان جلیلوند بود که همه به مراسمش دعوت شده بودند. رابطه ها صمیمی تر از آن بود که از عروسی دوستشان بگذرند. همه می‌خواستند حتی یک ساعت هم که شده در این مراسم حضور داشته باشند و خاطره سازی کنند. ولی شاید هیچ کدام خبر نداشتند که آین آخرین خاطره ای است که در کنار هم می‌سازند و شمارش معکوس برای انفجاری که همه دنیا صدای آن را می‌شنود آغاز شده است.


ستاره فتوحی، همسر شهید مهدی دشتبان زاده(فرمانده پادگان شهید مدرس) می‌گوید: "روز قبل از حادثه جمعه بود. به مهدی گفتم: «امشب کجا می‌روی؟» گفت: «می‌روم عروسی جلیلوند» به بچه‌ها گفتم: «کت و شلوار بابا را بیاورید که می‌خواهد عروسی برود.» گفت: «نه؛ با همین لباس‌ها می‌روم، فقط می‌خواهم حضور داشته باشم. حاج حسن آقا الان برمی‌گردد و باید دوباره بروم پادگان.» گفتم: «هر هفته با بچه‌ها استخر که می‌روی، عروسی‌هایشان هم که می‌روی، تو را به خدا انقدر با همه خودمانی نشو!» گفت: «فردا که بیایند خجالت می‌کشم توی چشمشان نگاه کنم. فقط می‌روم که هدیه عروسی‌شان را بدهم.»

شهید کنگرانی و شهید دشتبان زاده


با علی آقای کنگرانی با هم رفتند. همان موقع که رفت انگار پرواز کرد. شب چند بار زنگ زدم که جواب نداد. آخر شب ساعت 12 و نیم بود که زنگ زد گفت: «چرا انقدر زنگ زدی؟» گفتم: «از وقتی رفتی دلشوره گرفتم.» گفت: «نه بابا نگران نباش! حاجی این‌ها امشب اینجا بودند، انقدر با نواب و بچه‌ها خندیدیم که خدا می‌داند. ما اینجا خوب و خوشیم، اصلا هم نگران نباش! برو صدقه بینداز و بخواب. اصلا هم دلت شور نزند.» "


بعد از ظهر از خواب بیدار شد و گفت: «خواب بد دیدم. خواب آتش.»

آمنه صیادی همسر شهید علی اصغر منصوریان(سرپرست سوخت رسانی موشک) می‌گوید: "اصغر خوابیده بود که یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت حاجی گفته باید برویم سرکار. می‌خواست با پسرمان برسام به عروسی برود وقتی شرایطش تغییر کرد و فهمید که باید سرکار برود گفت دیگر برسام را نمی‌برم.بعد از ظهر از خواب بیدار شد و گفت: «خواب بد دیدم. خواب آتش.» توی دلم گفتم آتش که ترس ندارد. دیگر سوالی نکردم. بعدش آقای کنگرانی به اصغر زنگ زد که درمورد کار با هم صحبت کنند. گفت بعد از عروسی مستقیم می‌روم سرکار. "


هرچند هیچ کدام نمی‌دانستند قرار است چه اتفاقی بیفتد اما الهاماتی از غیب قلب‌هایشان را بی‌قرار کرده بود. بالاخره هر چه باشد اولین روز هفته یک تست مهم داشتند. و روزهای تست هم به خیر گذشتنش با خدا بود. شب آخر خیلی‌هایشان وصیت‌هایی را برای عزیزانشان داشتند.


گفتم: «مشکوک می‌زنی‌ها! نکند نور شهادت و این‌ها در کار است.» ‌گفت: «نه ما از این لیاقت‌ها نداریم.»

آزاده سیف، همسر شهید مهدی نواب(مشاور و مسئول آزمایشگاه پژوهشکده و تست سوخت، مسئول سمعی بصری جهاد خودکفایی سپاه) می‌گوید:"روزهای آخر زندگی من و مهدی برف شدیدی آمده بود. هر وقت برف می‌آمد، مهدی زمین را پارو می‌کرد نمک می‌پاشید تا ما زمین نخوریم. صبح زود رفت برف درخت‌ها را تکان داد یکهو کمرش گرفت. پنجشنبه گفت بروم پادگان مدرس یک سری بزنم. برای اولین بار بهش گفتم ببین آقا مهدی بعد از 16 سال می‌خواهم بهت حکم بدهم. دستور می‌دهم خانه بمانی و استراحت کنی. پنجشنبه تا صبح نخوابید همه وصیت‌هایش را به من گفت. می‌گفت به مطهره بگو نماز اول وقت بخواند. پشت‌آقا باشید. بیت المال را کامل و دست نخورده تحویل دهید. روز جمعه، ساعت 2 پادگان مدرس قرار داشت. رفت و دیگر برنگشت."

شهید مهدی نواب به همراه همسرش


راضیه دهقان همسر شهید سیدرضا میرحسینی است که علاوه بر مهارتش در کار فنی امام جماعت پادگان مدرس نیز بود. او می‌گوید: "شب شهادتش سر کلاس زبان بودم، وقتی برگشتم دیدم زودتر برگشته و چایی حاضر کرده. گفتم: «چه عجب! چه شد چایی حاضر کردی؟» گفت: «بد است آدم از زنش حلالیت بطلبد؟» می‌ گفت: «کاش امروز عید غدیر بود، دلم برای همه فامیل تنگ شده، کاش می‌توانستم همه فامیل را ببینم.» می‌گفت دلشوره دارم. وقتی هم که می‌رفت، سه بار از من خداحافظی کرد. گفتم:«چطور شده؟ چرا این طور رفتار می‌کنی؟ آدم می‌ترسد. این تست هم مثل بقیه است.» اما خودش یک حس خاصی داشت. دوباره برگشت بچه‌ها را بوسید وگفت: «مواظب بچه‌ها باش.» گفتم: «مشکوک می‌زنی‌ها! نکند نور شهادت و این‌ها در کار است.» ‌گفت: «نه ما از این لیاقت‌ها نداریم.»"


روزهایی که تست داشتند، زیارت عاشورا می‌خواندند. ختم امن یجیب می‌گرفتند. حاج حسن طهرانی مقدم سفارش می‌کرد و می‌گفت به مادرها بگویید دعا کنند و صدقه بدهند.

روزهایی که تست داشتند، زیارت عاشورا می‌خواندند. ختم امن یجیب می‌گرفتند. حتی فقط به دعای خودشان اکتفا نمی‌کردند. بعضی‌ها به خانواده‌هایشان هم می‌سپردند که برایشان نذر و نیاز کند و دست دعا بلند کند. حاج حسن طهرانی مقدم سفارش می‌کرد و می‌گفت به مادرها بگویید دعا کنند و صدقه بدهند. وقتی تست موفقیت آمیز طی می‌شد، یکی یکی به خانواده‌ها زنگ می‌زدند که بروید و نذرتان را ادا کنید. یعنی تست خوب و بی‌خطری داشتیم. اول روز شنبه 21 آبان 90 هم روزی بود که تست داشتند.


زنگ زد و خوشحال گفت: نگران نباش تست تمام شده. منظورش این بود که دیگر از شهادت خبری نیست

همسر شهید میرحسینی می‌گوید: "صبح روزی که انفجار ملارد اتفاق افتاد، ساعت ده و نیم به من زنگ زد و خیلی خوشحال گفت: «کار ما انجام شد. الان با حاج آقای طهرانی مقدم هستیم. می‌خواهیم دوباره یک نگاه بیندازیم و وسیله‌ها را جمع کنیم. نگران نباش تست تمام شده.» منظورش این بود که دیگر از شهادت خبری نیست.."


شهید سیدرضا میرحسینی و شهید دشتبان زاده


الهه ملانوروزی همسر شهید بهزاد ملانوروزی(یکی از پیمان‌کاران فنی مجموعه جهادخودکفایی) می‌گوید: "آن روز جلوی در دژبانی به بهزاد گفتند شما حق نداری به داخل بیایی. رسم بر این بود. وقتی تست داشتند به افرادی که جزو پاسدارها نبودند مثل خدمه، پیمان کاران و پرسنل دیگر می‌گفتند، نیایید. تا خطر جان آن‌ها را تهدید نکند. آن روز هم تست داشتند و جلوی در با ورود بهزاد مخالفت کردند اما بهزاد اصرار زیادی کرده بود. گفته بود امروز باید بیایم و به کارم برسم. کارم نیمه تمام است. با اصرارها و تلفن‌های مکرر به مسئولان داخل پادگان بالاخره راهش داده بودند.


وقتی تست داشتند به افرادی که جزو پاسدارها نبودند مثل خدمه، پیمان کاران و پرسنل دیگر می‌گفتند، نیایید. تا خطر جان آن‌ها را تهدید نکند.اما آن روز بهزاد با اصرار زیاد وارد پادگان شد.

در آن جمع که روز انفجار در پادگان مدرس بودند، سه نفر از کسانی که ورودشان آن روز ممنوع بود، اصرار کرده بودند که راهشان بدهند سه تایشان هم شهید شدند. یکی از آن‌ها شوهر من بود. یکی از همکارانش می‌گفت همان روز انفجار بهزاد که کاربرق آنجا را برعهده داشت به همراه دیگر همکاران داشتند با برق کار می‌کردند. دوستانش می‌گفتند نوروزی بیا کار را تعطیل کنیم برویم. این‌ها تست دارند الان منفجر می‌شویم و می‌رویم هوا. آن آقایی که اصرار داشت کار را تعطیل کنند؛ سه متری شوهرم ایستاده بوده. او زنده است اما شوهر من شهید شد."

شهید بهزاد ملانوروزی


روز انفجار در پادگان مدرس سه نفر از کسانی که ورودشان ممنوع بود، اصرار کرده بودند که راهشان بدهند سه تایشان هم شهید شدند.

همسر شهید مهدی نواب می‌گوید: "از صبح روز انفجار دلم شور می‌زد. جمعه از سرکار به مهدی زنگ زدند که دمای سوخت کمی بالا و پایین است. قرار نبود سرکار بروند اما رفتند. مهدی گفت «شب برمی‌گردم» گفتم من بعید می‌دانم. من هر روز برای آن‌ها صدقه کنار می‌گذاشتم اما آن روز یادم رفت."


همسر شهید مهدی دشتبان زاده می‌گوید: "شاید فقط چند دقیقه قبل از انفجار بود که مهدی به پسرم سجاد زنگ زده بود تا از خانه خبر بگیرد. سجاد می‌گفت صدای بدو بدویش می‌آمد که داشته می‌دویده به سمت سوله تا خودش را به حاج آقا برساند."


سجاد می‌گفت صدای بدو بدوی شهید دشتبان می‌آمد که داشته می‌دویده به سمت سوله تا خودش را به طهرانی مقدم برساند.

همسر شهید علی اصغر منصوریان می‌گوید: "در پادگان نزدیک ساعت انفجار، اصغر با دوستش بوده، قرار گذاشته بودند یکی کار کند، یکی نهار بخورد و نماز بخواند و بعد جایشان را عوض کنند. نوبت همکار اصغر رسیده بود که برای نماز و نهار برود و اصغر هم دوباره به سر کارش برگردد، وقتی اصغر در حال ورود بوده انفجار رخ می‌دهد."

شهید علی اصغر منصوریان و فرزندش


از آنجایی که تست موشک، آن روز به خیر گذشته بود برخی دیگر گمان نمی‌کردند اتفاقی بفتد. از طرفی دیگر دل برخی خانواده‌ها بدون آنکه دلیل منطقی داشته باشند آشوب بود. البته پاسداران جهاد خودکفایی که مدت‌ها دوشادوش سردار طهرانی مقدم خطرات فعالیت موشکی را به جان خریده بودند، رهاتر از آن بودند که به یک ساعت بعد خود فکر کنند. ساعت کم کم به یک و نیم بعد از ظهر نزدیک می‌شد و شمارش معکوس رو به پایان بود.


تست موشک، به خیر گذشته بود. دل برخی خانواده‌ها بدون آنکه دلیل منطقی داشته باشند آشوب بود. ساعت کم کم به وقت انفجار نزدیک می‌شد و شمارش معکوس رو به پایان بود.

ناگهان تهران و حومه تهران با صدای مهیبی لرزید. برخی گفتند زلزله بود، برخی گمان کردند پمپ بنزین منفجر شده، عده‌ای دیگر از نشت گاز لوله‌های ساختمان‌های تازه ساز سخن می‌گفتند و... و هرکسی با حال پریشان علت این لرزش و صدا را جویا می‌شد. مرکز صدا متعلق به انفجاری در حوالی کرج و ملارد بود. کم کم مشخص شد، انفجار متعلق به پادگان شهید مدرس بوده است. اما آنقدر بزرگ و عظیم بود که که ساعت‌ها طول کشید تا مشخص شود چه کسانی به شهادت رسیده‌اند و چه کسانی مجروح شده‌اند.


سخت‌ترین ساعات عمر خانواده‌های موشکی ایران از همان لحظه انفجار آغاز شد. ترس، جستجو، انتظار، اضطراب و ...

طولی نکشید که در همه‌جا این خبر پخش شد: سردار حسن طهرانی مقدم رئیس سازمان خودکفایی سپاه به‌همراه چند تن از پاسداران در پادگان شهید مدرس و بر اثر انفجار زاغه مهمات به شهادت رسیدند.  دختر سردار از این صدای مهیب این‌چنین تعبیر می‌کند: "انگار خدا خودش می‌خواست با این صدا همه را بیدار کند..." و خیلی‌ها آن روز بیدار شدند. سخت‌ترین ساعات عمر خانواده‌های موشکی ایران از همان لحظه انفجار آغاز شد. ترس، جستجو، انتظار، اضطراب و ...

حشمت دشتبان زاده، مادر شهید مهدی دشتبان زاده می‌گوید: "روز انفجار یکی از همسایه هایمان می‌گفت: «یک صدای مهیبی آمد که من اول فکر کردم شوفاژخانه منفجر شد.» برادر مهدی کمی بعد زنگ زد و گفت: «می‌گویند یک کارخانه در کرج منفجر شده. صدایی نشنیدید؟» گفتم:«نه؛ من فقط پیش خودم حس کردم که زیر پاهایم خالی شد و دارم پایین می‌روم. فکر کردم زلزله است.» دلم خیلی شور می‌زد. رفتم سر نماز دیدم انگار چشمم سیاهی می‌رود و به حال خودم نیستم.


همسر شهید مهدی نواب می‌گوید: در خیابان می‌گشتیم که در اتوبوس احساس کردم قلبم کنده شد و پایین افتاد. سابقه نداشت اینطوری بشوم به مادرم هم گفتم. دلشوره و حالت تهوع داشتم. در خانه اخبار را روشن کردم دیدم اعلام کرد «انفجار مهیب در ملارد». یک دفعه دو دستی بر سرم کوبیدم. به مادرم گفتم به خدا مهدی شهید شد من می‌دانم. اگر حسن آقا شهید شده این‌ها هم شهید شده‌اند. مهدی شماره علی کنگرانی و ابوالفضل حیدری را داده بود. چون خودش در پادگان موبایل نمی‌برد این‌ها را داده بود اگر نیازمان شد، تماس بگیریم. مدام زنگ می‌زدم به شماره‌های درون دفترچه تلفن؛ یا همه‌اش خاموش بود یا در دسترس نبود. برادر آقای نواب به ما زنگ زد و گفت مهدی زخمی شده با هلی‌کوپتر او را به شهریار برده‌اند. مغزم هنگ کرده بود. یک مرتبه برادر آقای نواب را دیدم که کاپشن، کتانی‌ها و جاکلیدی مهدی دستش بود. گفتم مهدی رفت؟ زد زیر گریه و گفت «شهید شد». به دخترم مطهره گفتم: «بابا همان شد که هر روز می‌گفت ممکن است صبح بروم شب برنگردم.»


آرزو سیف همسر شهید محمد قاسم سلگی(فرمانده ترابری و ماشین‌های سنگین سازمان جهاد خودکفایی سپاه) است. شهید سلگی و شهید نواب با هم باجناق بودند. همسر شهید می‌گوید: بعداز ظهر بود که مادرم تلفن زد و با گریه گفت فهمیدی چی شده؟ گفتم چی؟ گفت دو باجناق‌ها با هم رفتند. گفتم مامان چه می‌گویی؟ من با خودم فکر کردم و پیش خودم گفتم پسرعمه(همسرم) به من گفته من در ترابری‌ام. پس ترابری با قسمت آن‌ها که در بخش تست بودند فرق دارد و لزوما او شهید نشده است. اینطوری خودم را آرام می‌کردم و برای خودم توجیه می‌کردم. اما یکدفعه دیدم برادر شوهرم با گریه بر سر خودش زد. گفتم هنوز که چیزی معلوم نیست شما گریه می‌کنید. گفتند تلویزیون را روشن کن. دیدم خبر را اعلام کرد.


همسر شهید میرحسینی می‌گوید: "به دنبال انفجار، لوستر خودمان لرزید و از آن زمان به بعد تلفن کردن‌ها شروع شد که: «ازسید رضا خبر داری؟» به خانم شهید نبی پور زنگ زدم، همین که آمدم سوال کنم گفت: «انفجار از پادگان بوده. می‌گفت من الان آنجا هستم و این چیزی که می‌بینم وحشتناک است.» یکی از نگرانی‌های سیدرضا این بود که اگر یک روز شهید شود، خبر شهادت را چطور به من بدهند. چون من در کرج کسی را ندارم و همه خانواده یزد هستند. دوستانش می‌گویند که: سید می‌گفت اگر می‌خواهید خبر شهادت من را به خانمم بدهید، با خانمتان بروید، تنهاست یک دفعه نروید خبر بدهید. وقتی خبر انفجار پادگان را شنیدم، 99 درصد مطمئن بودم سیدرضا شهید شده. اما یک درصد هم ته دل می‌گفتم نه، ممکن است شهید نشده باشد. التماس خدا می‌کردم که زنده مانده باشد. در لیست کسانی که زنده بودند اسم سیدرضا نبود. در لیست شهدا هم نبود. تا روز دوشنبه خبری نشد تا این که از معراج شهدا به ما زنگ زدند که پسرم علی را ببریم برای آزمایش DNA. فهمیدیم پیکر سیدرضا زیر آوار مانده بود. بدن او را بعد از دو روز از زیر آوار بیرون آوردند. پیکر سید رضا نسوخته بود و فقط به خاطر انفجاز کز شده بود."


دوستم نمی‌دانست همسرم کجا کار می‌کند. نمی‌دانست دارد خبر بدی به من می‌دهد.

همسر شهید ملانوروزی می‌گوید: "یکی از دوستانم زنگ زده بود می‌گفت الهه صدای انفجار را شنیدی؟ گفتم نه. کدام انفجار؟ می‌گفت: «یک پمپ بنزین در ملارد منفجر شده است. الان هم اخبار گفت که در ملارد انفجاری رخ داده است.» دوستم نمی‌دانست همسرم کجا کار می‌کند. نمی‌دانست دارد به من خبر بد می‌دهد. به بهزاد زنگ می‌زدم جواب نمی‌داد. تا اینکه یکی از دوستانش تلفنش را جواب داد و گفت خانم نوروزی بیایید بهزاد را پیدا کنید. بند دلم پاره شد. دوستش زخمی شده بود و زیاد نمی‌توانست حرف بزند هی بیهوش می‌شد. زنگ زدم به پدر و برادر شوهرم تا به دنبالش بروند. برای بهزاد غذا پختم و لباس آماده کردم تا اگر زخمی شده و بیمارستان است، همه چیزش آماده باشد. ساعت 11 و نیم شب یک لحظه شماره بهزاد روشن شد و دوباره خاموش شد. خیلی نشانه بدی بود. بعدا فهمیدم همان موقع جنازه‌اش پیدا شده بود. یکی یکی همه آن‌هایی که با شوهر من بودند پیدا شدند اما از بهزاد خبری نبود.

همسر شهید بهزاد ملانوروزی


سر نماز هم انگار جوری راضی شدم گفتم خدایا راضی‌ام به رضای تو فقط نشانه‌ای از او پیدا شود. چون شنیدم برخی انقدر در انفجار آسیب دیده بودند که باید با DNA شناسایی می‌شدند. تنها چیزی که خواستم این بود که اگر بهزاد شهید شده به من پیکر تحویل دهند. عموی خودم؛ 17 سال مفقود الاثر بود و آخر هم که پیدا شد فقط یک لباس و یک کارت شناسایی و چند تکه استخوان آمد. انتظار را در چشمان زن عمویم دیده بودم. دوست نداشتم آنطور شود. پیکر بهزاد صورت داشت اما پشت سرش رفته بود.  تا روز خاکسپاری جنازه را ندیدم بهزاد مثل وقت‌هایی که آرام می‌خوابید، آرام بود و چهره راحتی داشت."


تنها چیزی که خواستم این بود که اگر بهزاد شهید شده به من پیکر تحویل دهند

همسر شهید منصوریان، می‌گوید: "با پدرم به سمت پادگان رفتیم. فقط دود سیاه بود که از سمت پادگان بلند می‌شد. آمبولانس‌ها در تردد بودند. چون خیلی گریه می‌کردم و بچه در بغل داشتم، کسی پاسخ درست و روشنی به من نمی‌داد. از هرکه می‌پرسیدیم انفجار برای کدام پادگان بوده اسمی از پادگان مدرس نمی‌آوردند. می‌گفتند احتمالا برای پادگان المهدی بوده. همه بیمارستان‌ها را گشتیم تا اینکه به بیمارستان البرز ِکرج رسیدیم. از اطلاعات پرسیدیم کسی را با این اسم و مشخصات به اینجا آورده‌اند؟ گفتند اسمی از کسی نمی‌دانیم اما چند نفر را از آن انفجار به اینجا آورده‌اند. سریع رفتم سراغ مجروحین پادگان. گفتم علی اصغر منصوریان می‌شناسید؟ گفتند به اسم نمیشناسیم. گوشی‌ام را درآوردم و عکسش را نشان دادم. یکی از آن ها دستش را به سرش گرفت و خوابید، دیگر چیزی نگفت. یکی دیگر که کنار تخت ایستاده بود به برادرم اشاره کرد که خواهرت را ببر. دوستان اصغر که مجروح بودند به برادرم گفتند اصغر در مرکز انفجار بوده؛ دنبالش نگردید و خودتان را خسته نکنید."


به برادرم گفتند اصغر در مرکز انفجار بوده؛ دنبالش نگردید و خودتان را خسته نکنید

زهرا اسدیان، مادر شهید شهید سید محمد حسینی فردوئی جوانترین شهید اقتدار می‌گوید: "به لحظه انفجار که نزدیک می‌شد، انگار به قول بچه‌ها آن کبوتر وجودی‌ام می‌خواست بپرد و حالم بد بود. نزدیکی‌های ظهر اضطرابم به حد نهایت رسید. انفجار شد ما تهران بودیم اما صدا را نشنیدیم. در مغازه‌ای که خرید می‌کردیم، همه رفتند بیرون و از یکدیگر می‌پرسیدند صدای چی بود؟ اما همان لحظه انفجار خدا می‌داند که یک چیزی از دلم کنده شد. همسرم گفت شما حالت بد است. صبحانه هم نخوردی و معده‌ات خالی است. گفتم انگار چیزی از دلم کنده شد.

شهید سید محمد حسینی فردوئی به همراه مادرش


به خانه مادرم آمدیم. بغض گلویم را گرفت. وضو گرفتم تا نماز بخوانم و تا چادر را انداختم روی سرم، یک دفعه در تلویزیون دیدم می‌گوید حوالی بیدگنه انفجاری رخ داده. زبانم بند آمد و فقط به مادرم گفتم صدای تلویزیون را زیاد کن. همانجا نشستم روی جا نمازم و گفتم مامان محمدم از دستم رفت. با همسرم رفتیم سمت ملارد. ترافیک سنگین و آمبولانس و آتش نشانی و بالگرد پشت‌هم. محمد ورزشکار بود و قوی بنیه برای همین پیش خودم می‌گفتم هرچه شود شهید نمی‌شود. آخر سر دوستان محمد تلفنی به پدرش خبر دادند. آقای حسینی تاب نیاورد و شروع به گریه کرد."


لحظه انفجار خدا می‌داند که یک چیزی از دلم کنده شد و بغض گلویم را گرفت

مصطفی برادر دوقولوی شهید سید محمد حسینی فردوئی می‌گوید: "انفجاری که برای بچه‌‌ها رخ داد خیلی زیاد بود. حاج حسن طهرانی مقدم آنقدر فکر بزرگی داشت که به بچه‌ها گفت در پادگاه شهید مدرس خاکریز حالت جبهه درست کنند. تا اگر انفجاری بخواهد رخ دهد، آن انفجار از خاکریز اطراف پادگان به بالا برود و به محوطه بیرون پادگان نرسد. اگر آن خاکریز نبود شاید این انفجار پادگان مدرس جاده را هم خراب می‌کرد. من روز انفجار آن جا هشتی‌های سوله را دیدم که سه کیلومتر آن طرف‌تر افتاده بود."


مصطفی چهره برخی شهدا را در معراج هم دیده بود. او همکاران برادرش را خوب می‌شناخت. چون با آن‌ها مسافرت رفته بود. می‌گوید: "تعداد شهدایی که از چهره سالم بودند، به چند نفری می‌رسید. شهید سلیمی، حاتمی نسب و محمد ما هم در میان آن‌ها بودند. این‌ها در سردخانه نگه‌داری می‌شدند. من خودم در آن محوطه بودم و پیکرها را می‌دیدم. مثلا پیکری بود در میان شهدا کاملاً سوخته بود. از پیکر ستار فقط بدن و کمرش مانده بود.

شهید سید محمد حسینی فردوئی و برادر دوقلویش سید مصطفی


در خواب دیدم هرکسی آمد بالا سر بدن خودش و داشت به آن نگاه می‌کرد. همه جمع شدند و دسته‌ای تشکیل دادند و پشت حاجی رفتند

چند روز بعد از انفجار در خواب محمد به من محل انفجار را نشان داد و گفت نگاه کن و همان موقع انفجار خیلی مهیبی رخ داد. من دویدم و از خاکریز رفتم بالا و روی خاکریز ایستادم و آن بدن‌هایی که در معراج دیده بودم آن جا دیدم روی زمین افتاده‌اند و دیدم هرکسی آمد بالا سر بدن خودش و داشت به آن نگاه می‌کرد. همه جمع شدند و دسته‌ای تشکیل دادند. اول دسته‌شان حاج حسن بود و همه پشت حاجی جمع شدند و رفتند."

الهام حیدری، همسر سردار شهید طهرانی مقدم وقتی از دیدار با همسر مقام معظم رهبری در سال 91 می‌گفت، او به سخنانی که با ایشان داشت اشاره کرده و می‌گوید: "خدمت خانم عرض کردم آن روزی که انفجار پادگان و شهادت بچه‌ها اتفاق افتاد شما کجا بودید؟ واکنش آقا نسبت به این مسئله چطور بود؟ با پاسخ ایشان در واقع صحیح‌ترین خبر را بدون هیچ واسطه‌ای از خود خانم شنیدم. ایشان گفتند که آقا تشریف برده بودند برای صرف غذا سر سفره همین که می‌خواستیم غذا را بخوریم، صدای انفجار آمد. هر دویمان بلند شدیم و از پنجره بیرون را نگاه کردیم. گفتیم شاید در این محوطه و در این اطراف اتفاقی افتاده باشد. خیلی نگران و ناراحت شدیم. ظاهر قضیه اصلا معلوم نبود. آقا بعد از اینکه غذا میل کردند. رفتند برای کارشان از منزل بیرون. شب که آمدند خیلی ناراحت بودند. شاید به ندرت ایشان اینقدر ناراحت بوده‌اند وقتی من از ایشان پرسیدم چه شده است؟ ایشان گفتند که: «یکی از عزیزترین کسانم را از دست دادم.» "


گزارش از: نجمه السادات مولایی

منبع: تسنیم

چقدر منتظر بمانیم؟!

چقدر منتظر بمانیم؟!

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «به انتظار خارجی‌ها نمیشود ماند برای رفع مشکلات کشور. یک مدّتی منتظر بمانیم به خاطر برجام؛ یک مدّتی به خاطر اینکه ببینیم آیا رئیس ‌جمهور آمریکا آن مهلت سه ماه را که در قراردادِ برجام متأسفانه گذاشتند -وِیوِر- تمدید میکند یا نه؛ یک مدّتی معطّل بمانیم برای اینکه ببینیم برنامه‌ی رئیس ‌جمهور فرانسه چه میشود، خب همه‌اش شد انتظار؛ در حال وجود انتظار، سرمایه‌گذار اقتصادی سرمایه‌گذاری نمیکند،فعّال اقتصادی تکلیفش معلوم نیست، خود این انتظار کشور را به رکود و عقب‌ماندگی میکشانَد. چقدر انتظار بکشیم؟ رها کنید...» ۱۳۹۸/۸/۱۲
پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR براساس این بخش از بیانات رهبر انقلاب، لوح «چقدر منتظر بمانیم؟!» را منتشر میکند.

توضیحات دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره نظر ایشان پیرامون مسئله‌ چندهمسری

توضیحات دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره نظر ایشان پیرامون مسئله‌ چندهمسری

پیرو انتساب برخی دیدگاه‌ها و تعبیرات در موضوع «چندهمسری مردان» به حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و با توجه به تأثیر آن بر مسائل خانوادگی و شئون اجتماعی، بخش زن و خانواده‌ی KHAMENEI.IR (ریحانه) فتوا و نگاه معظم‌له به این مسأله را به شکل مختصر بیان می‌کند.

در نظر حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بنابر ادله‌ی معتبر دینی چند همسری مردان، مباح اما غیر مستحب است، اما از آنجا که مطابق دلایل قرآنی جواز آن مشروط به اطمینان از رعایت عدالت بین همسران شده است، بنابراین هر گاه از نظر عقلایی عدم تحقق رعایت عدالت بین همسران محتمل باشد، ازدواج مجدد شوهر جایز نیست.

همچنین در نگاه کلان معظم‌له به خانواده به عنوان مهمترین نهاد اجتماعی در زندگی انسان و ضرورت شکل‌گیری خانواده و مراقبت و حفاظت از آن، عواملی در استحکام این بنیان الهی و شکل‌گیری آن مؤثر است از جمله: حفظ محبت و اعتماد متقابل زوجین، اصالت نقش مادری و تربیتی بانوان، پرهیز از راه یافتن نگاه مادی به خانواده و تجمل‌گرایی و رقابت‌های مادی خانواده‌ها، ترویج ازدواج آسان و نقش مهم و مؤثر والدین در آن، وظیفه‌ی دستگاه‌های حکومتی و رسانه‌ها در تسهیل امر ازدواج جوانان.

بر این اساس از آنجا که در جامعه و کشور ما ازدواج مجدد مردان غالباً به ضرر استحکام خانواده و موجب تضعیف محبت زوجین و گاه فروپاشی خانواده است، نگاه معظم‌له به آن خوشبینانه و مثبت نیست و از این روست که این جمله در بیان ایشان تکرار شده است که: «خدا یکی و محبت یکی و یار یکی»