شهدای نیاک

شهدای نیاک

مرجع خبری و طراح نرم افزارهای مذهبی وزندگینامه شهدا وبیانات رهبری و دفاع مقدس
شهدای نیاک

شهدای نیاک

مرجع خبری و طراح نرم افزارهای مذهبی وزندگینامه شهدا وبیانات رهبری و دفاع مقدس

حماسه آفرینی باکری از لبنان تا جزیره مجنون/ کسی که عاشق شهادت نیست، نیاید!

حماسه آفرینی باکری از لبنان تا جزیره مجنون/ کسی که عاشق شهادت نیست، نیاید!

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس: حمید باکری از جمله فرماندهان با غیرتی بود که به امثال او در دوران انقلاب و جنگ نیاز مبرمی‌ داشتیم. حمید باکری قبل از پیروزی انقلاب در خارج از کشور فعالیت‌ها‌یی داشت و در لبنان آموزش دیده بود. از همان اوایل انقلاب سازماندهی نیرو‌های مردمی را جهت مبارزه با رژیم پهلوی به عهده و در هماهنگی مردم ارومیه برای حضور در تظاهرات نقش بسزایی داشت.
باکری پس از به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی به جرگه عاشقان حسینی پیوست و به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ارومیه درآمد. او ابتدا مسئولیت بسیج و سپس فرماندهی عملیات سپاه ارومیه را عهده‌دار بود. پس از آغاز غائله کردستان، حمید در صخره‌های سرد و صعب‌العبور کردستان به مقابله با کومله‌ها و منافقین پرداخت. در پاوه نیز همراه جمعی دیگر سه شبانه روز در محاصره ماند و سرانجام با سرافرازی از آن مهلکه بیرون آمد. به مناسبت سالروز شهادت این فرمانده دلیر مروری بر زندگی وی داشتیم که در ادامه می‌خوانید:


جنگ نابرابر ایران و عراق که آغاز شد، حمید از ارومیه به آبادان رفت و حماسه‌ها آفریدند. جاده اهواز – خرمشهر تا رمل‌ها و بلندی‌های «کانی مانگا» و حاج عمران می‌توانند به رشادت‌های این فرمانده دلیر شهادت دهند. عملیات خیبر که آغاز شد، حمید باکری قائم مقام فرماندهی لشکر ۳۱ عاشورا پا به میدان نبرد گذاشت.

این ماموریت که قرار است انجام دهیم، نامش شهادت است

باکری در سوم اسفند سال ۶۲ همرزمانش را در آغوش گرفت و نغمه سوزناک کربلا، کربلا را زمزمه کرد. اشک‌های شادی در فضای خشکیده هورالهویزه در چشمان حاضران حلقه زده بود. لحظه جدایی بود. حمید باکری نیرو‌ها را جمع کرد و برای آن‌های حماسه آفرینی‌های دلیر مردان را روایت کرد. وی در جمع نیرو‌ها بلند گفت: «برادرانم این ماموریت که قرار است انجام دهیم، نامش شهادت است. کسی که عاشق شهادت نیست، نیاید. بقای جامعه اسلامی ما در سایه شهادت و مقاومت شماهاست. اگر در چنین شرایطی از خودمان نگذریم و به جهاد نپردازیم ذلت و انحطاط قطعی خواهد بود.» نیرو‌ها تکبیرگویان بلند شدند و به طرف قایق‌ها که آماده بود، حرکت کردند.


هر چهار نفر در یک قایق باریک و طویل مستقر شد. هوا کاملا تاریک شده بود و باد سوزناکی می‌وزید. نیرو‌ها نیمه‌های شب در آب‌های مرزی ایران و عراق گذر کردند. سکوت مطلق در هورالعظیم حکمفرما بود. نیرو‌ها در یک خط در حرکت بودند. قایق فرماندهی که در آن باکری حضور داشت، جلوتر از دیگر قایق‌ها در حرکت بود. حمید معتقد بود که فرمانده باید جلوتر از نیرو‌ها در حرکت باشد. این امر را در تمام طول خدمتش سرلوحه کارهایش کرده بود.

نزدیکی روشن شدن هوا، قایق‌ها در میان نیزار‌ها مخفی شدند. در لحظاتی که در کمین بودند، حمید به یاد فرزندانش افتاد. دو روز قبل به همسرش زنگ زده و مطلع شده بود که حال فرزندانش خوب نیست، اما عملیات مانع شد تا بیش از این از احوالات آن‌ها با خبر شود. در دلش غوغای به پا شده بود. نفس عمیقی کشید و آرام زمزمه کرد: «لا اله الا الله». سعی کرد که از فکر کردن به این موضوع خودداری کند. نگاهش به نگهبانان عراقی افتاد که در جزیره رفت و آمد می‌کردند.

هوا که تاریک شد، نیرو‌ها دوباره حرکت کردند. قرار شد ۲ قایق جزیره را دور بزنند و پلی را که تنها راه ارتباطی جزیره با خشکی بود، قطع کنند. نخستین کسی که از قایق پیاده شد و پایش را روی جزیره گذاشت، حمید باکری بود. هوا گرگ و میش بود که حمید به سراغ نگهبان‌های پل رفت. پس از پاک‌سازی، نیرو‌ها را برای پدافند روی پل قرار داد. او شخصا خودش امور را در دست گرفته بود. از این رو به سمت مرکز جزیره حرکت کرد تا مکانی برای فرود هلی‌کوپتر‌ها پیدا کند. عقربه‌های ساعت، ۱۱ را نشان می‌داد که شرایط برای فرود هلی‌کوپتر‌ها فراهم شد.


ساعت ۶ صبح درگیری در جزیره شمالی و جنوبی در گرفت. نیرو‌ها به خوبی عمل کردند و نیرو‌های رژیم بعث خودشان را تسلیم می‌کردند. ساعاتی بعد حدود ۹۰۰ نفر به اسارت رزمندگان درآمده بودند. حمید دستور داد که اسرا به عقب منتقل شوند. نیمه‌های شب دشمن چند گلوله توپ به سمت نیرو‌ها شلیک کرد. هوا رو به روشنی بود که پاتک دشمن آغاز شد. حمید باکری با معاونش شهید یعقوب آذرآبادی بدور از توجه به پست و مقام آرپی‌چی به دست گرفتند. دشمن شکست خورده، عقب نشینی کرد.


روز بعد هم این امر تکرار شد و بار دیگر آن‌ها طعم تلخ شکست را چشیدند. دشمن زخم خورده روز بعد با آتش تهیه زیادی به سمت نیرو‌های ایرانی حمله ور شد و در چند دقیقه هزاران گلوله توپ و خمپاره به سمت آن‌ها پرتاب کرد. مقاومت نیرو‌ها ادامه داشت که ناگهان در مقابل چشمان نیروها، گلوله خمپاره به حمید باکری اصابت کرد. حمید باکری با سرافرازی زیست و با سربلندی شهید شد. نیرو‌ها بهت زده و غمگین به پیکر فرمانده‌شان چشم دوخته بودند. در این حین صدای مرتضی یاغچیان فرمانده دیگر این عملیات، ماتم سکوت را شکست. او خطاب به نیرو‌ها با صدایی رسا گفت: «برادران، زیر این آتش دشمن غم و اندوه برای ما فایده ندارد، حمید مسلماً دوست نمی‌داشت که خود را به غم و اندوه و ناامیدی بسپاریم و از آن هدف مقدس و متعالی عقب بمانیم چرا که همیشه خودش با ناراحتی‌ها و سختی‌ها به مقابله می‌پرداخت و بر آن‌ها غلبه می‌کرد، ما چگونه می‌توانیم در اینجا آرام و غمگین بنشینیم و خود را بدست غم و اندوه بی‌جا و بی‌ثمر بسپاریم، در حالی که خدا ما را به سوی خود می‌خواند و اسلام بزرگ در انتظار خدمتگزاری و ایثار ماست او بدین خاطر جان خود را نثار کرد و ما هم باید بخاطر همین هدف مبارزه کنیم و اگر لازم شد همانند آن‌ها تکه تکه بشویم اکنون ۲۴ ساعت است که شما مردانه می‌جنگید، اما حمید ۷۲ ساعت سرسختانه و پی در پی جنگید. او دینش را به انقلاب و اسلام ادا کرد و عاشقانه جامه شهادت را در بر گرفت از جای برخیزید تا ارواح معلمان شهیدمان آرام گیرد.»


نیرو‌ها در کلام مرتضی یاغچیان، دلیری و هدف والای فرمانده شهیدشان را دیدند. نیرو‌ها بار دیگر به پا خواستند و در مقابل دشمن ایستادند. درگیری جنگ تن با تانک رسید. مرتضی یاغچیان هم در این عملیات از ناحیه سینه و پا مجروح شد. نیرو‌ها می‌خواستند تا فرمانده‌شان زنده بماند تا راه والایی که در پیش گرفته بود را ادامه دهد، به همین جهت تصمیم گرفتند که او را به پشت خط منتقل کنند، اما او گفت: «من بخاطر این شب به دنیا آمده‌ام. آنقدر مقاومت می‌کنم تا به دنیای استکبار جهانی بفهمانم که می‌میریم، اما امام و انقلاب‌مان را زنده نگه می‌داریم.» صبح روز بعد مرتضی یاغچیان و یعقوب آذرآبادی نیز به فرمانده دلیر لشکر عاشورا پیوستند و آسمانی شدند.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد